X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
دل نوشته
...آسمان ، چشم آبی خداست ، نگران همیشۀ من و تو
 


بودا به دهی سفر کرد ...
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.


آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.





ارسال شده در: پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392 :: 04:46 ب.ظ :: توسط : Guardian

سلام،به وب خودتون خوش اومدین.. امید ساعات خوشی رو براتون دارم.. اینجا من هرچی رو که به نظرم جالبه می نویسم.. با نظرات قشنگتون منو راهنمایی کنین تا از اینم قشنگ و پربارتر بشه.. *** نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. موفق باشید ..

نویسندگان
Guardian (1491)
پیوندها
M
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 221262
Online User