X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
...آسمان ، چشم آبی خداست ، نگران همیشۀ من و تو
 



غروب بود

من زل زده بودم به پشت دستهایش

هردو وحشت کرده بودیم

بس که نزدیک شده بودیم به هم..


بس که معصومیت ریخته بود آنجا، پشت دست ها

بعد من با انگشت اشاره،خطی فرضی و مورب

درست از وسط ساعد، تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم


و به او گفتم عمیقا دوستش دارم...





ارسال شده در: یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 :: 08:06 ق.ظ :: توسط : Guardian

سلام،به وب خودتون خوش اومدین.. امید ساعات خوشی رو براتون دارم.. اینجا من هرچی رو که به نظرم جالبه می نویسم.. با نظرات قشنگتون منو راهنمایی کنین تا از اینم قشنگ و پربارتر بشه.. *** نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. موفق باشید ..

نویسندگان
Guardian (1491)
پیوندها
M
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 218541
Online User